به ما بپیوندید                 

دین چیست

موبد کامران جمشیدی

در زبان پارسی و فرهنگ زرتشتی دین به چم وجدان است که می توانیم آن را «بینش درون» و یا «چشم خورشیدگونۀ درون نگر» بنامیم.

کارمایه هایی که ما برای دیدِ درون به آنها نیاز داریم کم و بیش همان کارمایه های دیدِ برون اند. 


ما برای دیدِ برون، بویژه برای دیدن چشم اندازهای دور دستکم به پنج کارمایه بترتیب زیر نیاز داریم:

نخست: هوای پاکیزه  

ناگفته پیدا است که در هوای مه آلود – هوای دود آلود – هوای غبارآلود و هوای ابرآلود نمی توان به تماشای چشم اندازهای دور نشست، پس نخستین بایستگی برای دیدن چشم اندازهای دور هوای پاکیزه است.


دوم: روشنایی 

ولی نه روشنایی کران بسته ی چراغ، بلکه روشنایی دامن گستر خورشید ، دامنه ی روشنایی هیچ چراغی ما را به شناخت زشتی ها و زیباییهای کرانه های دور راهبری نمی کند.


سوم: چشم بینا 

اگر هوا پاکیزه باشد و خورشید جهانتاب پرتو خود را بر کرانه هایِ دورِ زمین گسترده باشد، ولی ما چشم بینا نداشته باشیم از دیدن آنچه که پیش روی ما است بی بهره خواهیم ماند. پس سومین بایستگی داشتن چشم بینا است. 


چهارم: اراده و خواستِ دیدن

اگر چشمان بینا و هوای پاکیزه و پرتو خورشید باشند ولی اراده ی دیدن در کار نباشد، چیزهای پیرامون را نخواهیم دید و شایست و ناشایست را نخواهیم شناخت.


پنجم: هماهنگ کردن چشم سر و چشم دل

 بارها دیده ایم که چشمان ما گزارش نادرست به ماداه و ما را به گمراهی کشانیده اند!! برای نمونه چشمان ما یک هواپیمای جمبوجت را که در فراز هزاران پایی  در پرواز است به گونه ای به ما نشان می دهند که اگر ما هواپیمای جمبوجت را بر زمین ندیده  و اندازه هایش را نمی دانستیم  پرنده ی کوچک سپید رنگی را درپروازی آرام و آهسته گمان می بردیم!! ولی ما هواپیمای جمبوجت را بر روی زمین دیده و سوار آنهم شده و با سرو سدای گوش خراش و شتاب شگفت انگیزش آشنا هستیم، از اینرو گزارش نادرست چشمان خود را بها نمی دهیم و آنچه را که با چشم سر می بینیم با دانسته های پیشین خود بهم می آمیزیم و در می یابیم که آنچه بر فراز سر ما است یک پرنده کوچک آرام و کُند پرواز نیست!! بلکه هواپیمای غول پیکری است که  با دهها تن بار  و سد ها سر نشین و با شتابی نزدیک به هزار کیلومتر در ساعت درپرواز است!!.

برای دید درون نیز ما به همین کارمایه ها نیاز داریم،  زرتشت این تماشاگه درون را « دئنا»  می نامَد و کارمایه های آن را نیز بما نشان می دهد تا بیارمندی آنان بتوانیم شایست و ناشایست را از هم باز شناسیم و درست ترین و بهترین ارزشها را برگزینیم. 

گفتیم که نخستین بایستگی برای دیدن چشم اندازهای دور هوای پاکیزه است، پس نخست باید هوای درون را از همه گونه آلودگیهای خشم و کینه و آز و نیاز و ترس و تنبلی و بد بینی و دُژمَنِشی و دیگر فروزهایی که تیره کننده ی روان اند بپالاییم و هوای درون را پاکیزه بگردانیم .


در گامه ی دوم باید(پرتو خورشید خرد) را بر چیزی که می خواهیم بر رسی کنیم بتابانیم.

 آنچه را که چشم سر گزارش می کند  پیکر سرد چیز ها است، گزارش نادرستی است از خردی وکلانی ارزشها، تنها در زیر تابش خورشید خرد است که می توان به ارزش های والا پی برد و بسوی بیهودگیها نرفت.

این آن چیزی است که زرتشتِ بزرگ در زبان گاتهایی «دئنا» نامیده و در پارسی امروز به پیکر «دین»  در آمده است. در میدان این دین  هیچ فرمانی جز فرمان خرد پذیرفتنی نیست!!

کتابها و نوشته های کهن ما (که براستی رویهمرفته ای از آزمون ها و تجربه ها و فراگرفته های پیشیننیان ما هستند) بازنمود (تعریف) زیبای دیگری از «دین» دارند. بنا بر آنها، دین (دینِ خوب) مانند «دختر زیبای جوانی» است (و در برابر دین بد مانند یک انسان زشت رو و زشت خو!).

این بدان مفهوم است که دین خوب چیزی است زیبا که انسان را هم زیبا می کند. آن بمانند یک زن جوان (زاینده-زندگی بخش-آفریننده) است که همواره می تواند از خود فرزندان تازه و زیبای دیگری بزاید. آن می تواند همیشه انسان را جوان کند و تازه نگاه دارد و اندیشه های زیبایی به او بدهد تا خود و جهان پیرامون را زیبا و تازه کند.

اکنون اگر این دو بازنمود را در کنار هم بگذاریم شاید بتوانیم بفهمیم که یک «دیندار» خوب کسی است که دارای دید درونی/ چشم های پاک و روشن و شفاف باشد که آن زن / نیروی همیشه آفریننده و تازه کنندۀ درون خود را پیدا کند و با راهنمایی آن از آزمون زندگی بگذرد و انسان نیک و زیبادرون باشد.

این نیروی زیبا و آفریننده و نگاهبان زندگی و جان که در درون ما هست با ما گفتگو هم می کند. اگر ما بخواهیم بتوانیم صدای او را بشنویم باید گاهی در سکوت بنشینیم و به درون خود گوش کنیم. در دین و فرهنگ ما به این می گویند سروش (سرئوشه seraosha )

آیا تا کنون شنیده اید که سپهرشناسان و فیزیک دانان از در/پنجره های کهکشانی سخن می گویند که به بخش هایی دیگر از جهان راه دارند. سپهرهایی/بخش هایی که با چشم ما دیدنی نیستند که اگر بتوانیم این پنجره ها پیداکنیم و باز کنیم می توانیم به آنها راه پیدا کنیم.

چنین درها/پنجره هایی در درون جهان/سپهر درونی ما هم هستند که اگر آنها را باز کنیم می توانیم بخش های دیگری از جهان درون خود را ببینیم. می دانید چرا؟ چون ما هم بخشی از این جهان هستیم و درست از همان بنمایه هایی درست شده ایم که آن درست شده است!

این بنمایه ها، که دانش همواره تلاش در کندوکاو / آنالیز آنها دارد تا ذره های کوچکتر و بنیادین تری از آنها را بیابد و نامی بر آنها بگذارد، یک نامگذاری کلی دارند که پدران و مادران ما هم از گذشته های دور آنها را شناخته بوده اند.

این بنمایه ها که در زبان ما «آخشیج» نام دارند، چهار تا هستند به نام های:

آب – باد – آتش – خاک  

پس در جهان ما همه چیز، از یک سنگیزه و دانه شن و یا کوچکتر مانند ملکول و اتم گرفته تا گیاه و جانور و انسان و زمین و دیگر ستاره ها و سیاره ها و ... از همین چهار آخشیج درست شده اند.

در اینجا می تواند این پرسش برایتان پیش بیاید که ما چگونه می توانیم یک دانه شن و یا سنگریزه را با انسان ها بسنجیم؟ آیا ما براستی مانند هم هستیم؟ اگر یکسان نیستیم، پس چه چیزهایی ما را از هم جدا می کند؟

بیندیشید و بگویید.

نیروی اندیشیدن-پنداشتن-برنامه ریزی کردن- ....


اهورا مزدا Ahura Mazda

خدا

یک سنگ، هست ولی نمی اندیشد. در زبان کهن ما اوستایی، به «بودن / هستی داشتن» می گویند «اَه AH » و هر آنچه که هست می گویند «اهوراAhura ». پس می توان گفت که همۀ جهان ما اهوراست چونکه «هست». اما هنگامی که سخن از نیروی اندیشه/پندار/آینده نگری/برنامه ریزی/آفرینندگی می شود به جهان/پارادایم دیگری وارد می شویم که در فرهنگ ما به آن «مزدا Mazda» گفته می شود.  

«مزدا» حالتی است که آنچیزی که هست به بودن خود آگاه می شود  (می فهمد/ می داند که هست) ! این آگاهی/ دانستن از یک آگاهی بزرگتر می آید که آن را «جهانی/فراگیر (همه جا هست)» می دانیم. و این آگاهی / دانش را ما خوب و نیک می دانیم. دانش نیک به زبان اوستایی می شود «هودا hudaa» که به شکل دیگرش می شود «خودا» یا «خدا».

ما انسانها، از آنجا که به خود آگاه شده ایم و می توانیم بفهمیم و بیندیشیم، شاد هستیم و آن را جشن می گیریم! جشن گرفتن و شاد بودن به زبان اوستایی می شود «یسن»، یعنی ما مزدا را جشن می گیریم. از این رو به ما مزدایسنی هم می گویند.

البته واژۀ خدا از جای دیگری هم می آید. در اوستایی واژه ای هست به نام «خوَتای = خوتای=خودآی» به چم چیزی که از خود می آید یا به گفته ای دیگر خودآفریده است و چیز دیگری آن را نیافریده است.

برای آنکه بهتر بفهمیم که خدا از دیدگاه ایرانی/ زرتشتی/ مزدیسنی چگونه چیزی است می توانیم نمونه ای بیاوریم. کمی بیندیشید: آیا می دانید که یک گیاه یا گل از کجا می آید/ چگونه درست می شود؟ و یا یک جوجه از کجا می آید؟ و یا یک بچه (انسان)؟

(در اینجا پاسخ نخستین بنمایه/آخشیج/عنصر/ذره/تخم مورد نظر است که به میان کشیده شود)

پس می توانیم بگوییم که یک گل/ گیاه / مرغ / انسان / ...  از یک تخم می آید. اکنون اگر همین انگاره و نگاره (تصویر) را برای خودمان بزرگ کنیم و به همه چیز در دنیا نگاه کنیم می توانیم بگوییم که همه چیز/جهان/هستی از نخستین عنصر یا آخشیج یا بن یا تخم می آید. این را ما خدا می گوییم. پس خدا «اصل گیتی/دنیا» است. (نه خالق یا آفریننده دنیا به این معنی که خودش جای دیگری و از اصل دیگری است ولی دنیا را در بیرون از خود آفریده باشد. اصل دنیا بودن یعنی یکی بودن خدا و دنیا که به این «یگانگی» می گوییم و دیگری را که خدا بیرون از دنیا باشد «دوگانگی» می گوییم).

خدا، دایه است! یعنی ماما و زایاننده، زایانندۀ خرد از درون خود انسان.

 

خرد چیست؟ خرد، نیروی سنجش و مقایسه و گزینش خوب از بد است. نیروی خرد را دانش بیشتر نیرومندتر می کند.

واژۀ خرد در اوستایی به شکل خرتو هست یعنی بازتاب همگان و همه چیز.


برگرفته از

http://mobedjamshidi.com

اطلاعات اضافی