به ما بپیوندید                 

گفتگویی در زمینه ی «راستی»[1] (صداقت)

موبد کامران جمشیدی

 

براستی چیست «اشا»؟ این واژه ای که پایه و مایه ی دین بهی و جهان بینی و منش زرتشتی است و اگر آن را برداریم همه چیز فرو می ریزد؛ همانی که گرانمایه ترین سخنان و نیایش های ما با آن آغاز شده (اشم وهو وهیشتم ...)  و بدان پایان می یابد (.... وهیشتایی اشم). چه درونمایه ای در این واژه نهفته است که می خواهد و می تواند گویای همه چیز باشد؟ همان واژه ای که پژوهش گران و نویسندگان گوناگون با چندین ده واژگان دیگر تلاش در رساندن چیم آن داشته اند. نزدیکترین پژوهشی که در یادم می آید از یکی از دانشمندان زرتشتی است که در نوشته های دیگران برای اشا کمابیش 76 چیم یافته است، از «راستی و درستی» و «گوهر راستی و داد» گرفته تا «هنجار جهان هستی» و «حقیقت». [2]

می دانیم که برای گفتگو در زمینه ی هر کدام از این جستارها نیاز به چندین نوشتار و دفتر می باشد که شاید پایانی هم نداشته باشد اما می توان تلاشی هم داشت تا در چند نوشتار در این زمینه ها سخن گفت و آنها را باز کرد و از دیدگاه های گوناگون به آنان نگاهی انداخت.

 

شاید بدرستی بتوان گفت که آن واژه ای که بیشترین کاربرد را در نوشتارها و گفتارهای پژوهندگان پارسی زبان برای رساندن چیم «اشا» داشته است «راستی» می باشد. بیاییم و نگاهی بیندازیم که این واژه از کجا آمده و ریشه ها کجایند.

Areta/rta گونه های سنسکرت و اوستایی این واژه هستند در چیم رفتن و آنهم رفتنی راست و درست. همین areta است که به گویش اوستایی به ما رسیده و asha گردیده است که در پارسی باستان بگونه ی arta و پارسی میانه و پارسی و برخی دیگر از زبانهای ایرانی ard گشته است و آنرا در اردیبهشت، اردشیر، اردوان و دیگر واژ ها می یابیم. Areta با rectus لاتین و right انگلیسی و دیگر همنواهای زبانهای هند و اروپایی همریشه است.

«راست» پهلوی و پارسی نیز از همین دیده می شود و برای رسیدن به چنین ساختی باید آنرا از یک گونه زمان گذشته arâsta و ratta سنسکرت انگاشت.[3]   

در این نوشتار من هوای آن ندارم که به دیدگاه ها و نوشتارهای دیگر پژوهندگان بپردازم و آنچه آنان انگاشته و نگاشته اند بر کاغذ بیاورم که اینکار را خود آن گرامیان بهتر و درست تر می توانند فرادست خوانندگان بگذارند. آنچه که من می خواهم در اینجا به آن بپردازم یکی از چیم ها و درونمایه های راستی و درستی و اشاست که شاید کمتر کسی تاکنون در اینگونه جستارها بدان پرداخته است و آن پدیده ای است اخلاقی / روانی / منشی / همبودگاهی که می توان از آن با نام «روراستی» یا «صداقت» نیز یاد کرد.

 


[1] Hidden agendas

[2]  ناتوانی در روبرو شدن با بغرنجی و چیره شدن بر آن

[3]  فهرست- لیست- سیاهه

 


 

براستی گفتگو در زمینه ی راستی بسیار شکننده (حساس) است. بیشتر مردم، از به میان کشیدن این مقوله می پرهیزند! دزدان و بزه کاران و فریبکاران از راستی و درستی خود بیشتر از دیگران فریاد می زنند!

انسانی که با خود روراست و یگانه نیست (خود-راستی، باخودیگانگی) بجای اینکه از سهش (احساس) راستین خود بگوید، به دلیل و بهانه آوردن می پردازد. بدینگونه بجای آنکه بداند و بگوید که در آن زمان چه احساسی دارد اندیشه اش به آنجا می کشد که: چه احساسی باید داشته باشد (آنچه ب سود و «مصلحت» اوست)

نمایش بازی کردن و راست نگفتن از سهش های راستین درونی بیشتر برای فریب دادن و یا پنهان کردن اندیشه های[1] دیگری است که در ما هستند. مانند: اگر من را باور نکنی بسیار می رنجم!

رفتار از روی ناراستی با دیگران از ارجگزاری ما به آنان می کاهد.


دوستانی را که از دست داده ایم نخست فریب داده ایم

همین را می توان در مورد ارجگزاری به «خود» و خودِ گم کرده ی ما نیز گفت. ناراستی/دروغ ریشه ی خودستایی و خودبزرگ بینی است.

چنین می نماید که ما به سادگی می توانیم در مورد راست بودن خود دروغ بگوییم! بخشی از ما بگونه ی ناخودآگاه بر راست بودنمان پامی فشارد بی آنکه به درستی ببینیم که چه می گوییم و چه می کنیم. کودکی را در زمان انجام کاری نادرست غافلگیر کنید، به گمان بسیار نخستین واژه هایی که از دهان او خواهید شنید این است که: من نبودم، من نکردم!

چنین می نماید که پدافند از کرده، ساده تر از بازبینی روراستانه ی آن می باشد. آفند و یورش به دیگران ساده تر است از پذیرش و خَستو شدن (اعتراف کردن)، که دلیری می خواهد.

راست بودن براستی شیردلی می خواهد- آن اندازه که بتوانیم با ترسهایمان روبرو شویم. هر زمان که بپذیریم که برای ناراست بودن مان بهانه های خوبی وجود دارد مانند دشواری های زندگی، نگرانی ها، ناامیدی ها، افسردگی و ... بدین ترتیب برای ترس هایمان دلیل پیدا کرده ایم. و این ترس ها چیستند؟ ترس، باوری است بر ناتوانی برای روبرو شدن با چیزی و کنترل داشتن بر آن، و این باور همیشه پیش زمینۀ پذیرش همۀ بهانه هایی است که برای شکست خود گرد آورده ایم.

خوب، آیا ما این دلیری را داریم که با ترس هایمان روبرو شویم؟ این سخت ترین آزمایش زندگی است. شکست در آن به انکار وگونه ای ناخودآگاهی یا خودگم کردگی ناگزیر (اجباری) می انجامد. ناخودآگاهیِ برآمده از ترس ریشه ی ناراست بودن انسان هاست. آن باوری که خود، ریشه ی ترس است[2] در گیجی و سردرگمی گم می شود و یا در شرم از کوچک شدن (تحقیر) پنهان می ماند. می خواهیم که دوری گزینیم، فراموش کنیم و یا حتا دیوانه به شمار آییم و این خواست و کششِ بسیار به راست و درست به شمار آمدن بر سرگشتگی و نادانی مان می افزاید.

چه رها و سبک خواهیم شد اگر با یک کردار ناراست خود رو در رو شده و بگوییم: این من بودم که چنین کردم، چون می ترسیدم. همین! این نخستین گام بسوی کشف آن ترس پنهان است. وه که چه سبک شدنی! دیگر نیازی نیست که برای دگرگون کردن دنیا و یا پیرامون و یا کس دیگری دست و پا بزنیم. اکنون می توانیم روی خود کار کنیم. اکنون می توانیم همه ی دلیری خود را گردآوریم و در پی آن باوری باشیم که در مورد ناتوانی خود داریم.

پس در اینجا می توان به یک برآیند رسید که: هر چه انسان ها بیشتر باورهای پیدا و پنهان خود را بشناسند، راست و درست تر خواهند شد.

 

وانمودگری/نمایش ناگزیر (تظاهر اجباری)

وانمودگری ناگزیر تمامی هشیاری و توجه انسان را در خود می کِشد، نیروهای آفریننده را از بین می برد، انگیزه را نابود می کند و جای نیروهای الهام بخش را می گیرد. آن، از توانایی انسان برای هماهنگی با جهان می کاهد و تنشی درونی را می سازد که راه به بیرون می جوید و گاهی به بیماری می انجامد و گاه به خشونت. چنین روندی سرانجام از توانایی انسان برای روراست بودن با دیگران و یا با خود می کاهد. چنین کسی هر زمان که به او یادآوری می گردد و یا اَنگ زده میشود (متهم می شود) که دارد نمایش بازی می کند، در واکنش، به پدافند از خود و خرده گیری (انتقاد) از دیگران می پردازد که این رَوَند سرانجام به از دست دادن پیوند او با سهش های راستینش می انجامد. وانمودکنندگان کَسبودهایی (شخصیت هایی) دروغین برای خود می سازند که نمایش بازی می کند، خودخواه است و بی انگار.

وانمودگران خرده می گیرند، پشت سر دیگران گپ می زنند و بزدلانه به کسانی یورش می برند که راست بودنشان یادآور دروغین بودن خودشان است و اینگونه رفتار با دیگران آرام آرام بگونه ی خودکار درمیآید. اینان چنین می پندارند که دیگران نیز دارند چنین می کنند.

وانمودگران انسان های نیکی هستند که از ترس به سوی دروغ کشیده می شوند. اینان برای کمتر کردن فشار وجدانشان ویژگی هایی را بر دیگران بازتاب می دهند که آنان را سزاوارِ فریب خوردن و دروغ شنیدن می سازد.

بیشتر پهرست هایی[3] که نام افراد بزهکار و گناهکار و ناهمساز با همبود (جامعه) را در خود دارند، از اندیشۀ  همین بازیگران بیرون تراویده است! (خردمندانه است اگر به انگ زننده با چشم تردید نگاه کنیم!)

انسان هایی که به خود باور ندارند از همبود دوری می جویند. اینان برای کم کردن از شرم و بار وجدان خویش به کسانی نزدیک می شوند که مانند خود باشند و همانگونه رفتار کنند! سپس چنین وانمود می کنند که به آنها خیانت شده است! و یا می گویند که: ببینید، همه چنین می کنند!  زندگی این انسان ها گردابی است از پیوندهای گسسته، جدایی ها و پروژه های شکست خورده. سرانجامِ این وانمودگری اینان آن می شود که ترسی را که می خواستند پنهان کنند، نیرومندی بیشتری می گیرد.

 

از سوی دیگر آن ناراستی که من در جهان می بینم بازتابی است از ناراستی خودم. وانمود کردن به اینکه من راست هستم و دیگران نیستند براستی کارگر نیست. کسانی که خود را در برابر ناراستی موجود در دنیا پاسخگو نمی دانند در این دام می افتند.

ما تا زمانی که برای به راه راستی آوردن ناراستی های دنیا تلاش گروهی و هماهنگ نکنیم همگی ناراست هستیم. شاید بپرسید چگونه؟ بی گمان ترساندن از پادافره و یا افشاگری پاسخ مناسبی نیست.  پاسخ بهتر این است که هر کدام از ما چه در زندگی تکی خود و چه در پیوند با دیگران یک نمونه ی خوب و دلیر از راست بودن گردیم حتا اگر این کار انگیزه ی آن شود که در برابر سرزنش ها و داوری های وانمودگران و بازیگران قرار بگیریم.

راستی، راهی است که به شادی و خشنودی می انجامد. راست گشتن تازه گردانی خویشتن است.

 

زمانی که ما دلیری آن را داشته باشیم که پاسخگوی کرده های خود باشیم و آنها را همانگونه که هستند ببینیم و بشناسیم، آن زمان خود واقعی/ راستین را خواهیم شناخت. آنزمان با ترس های خود روبرو خواهیم شد و آن باورهای نادیدنی را که آنها را آفریده اند خواهیم یافت. روراست بودن با خود، همانا وارد کردن راستی بیشتر به آگاهی همگانی دنیاست.

 میوه ی راست زندگی کردن، همدلی و هم فهمی و هماهنگی با دیگران است. در یگانه شدن دلخواسته با آگاهی دیگران شادی و خرسندی نهفته است. بدینگونه نیروهای کشش (توجه) و آفرینندگی با هم یگانه و همراستا شده و برآیندی نیرومندتر می سازند؛ همکاری ها گسترده تر شده و توانمندی های تازه ای خود را نمایان می سازند؛ پیوندها بهتر و زیباتر می گردند که میوه ی آن نیز به دست آمدن آسودگی خیال و زندگی شیرین است، چیزهایی که نمی توان با پول و نام و زور (زاری و زور و زَر) خرید! آنگاه است که خود باوری و دیگرباوری راستین به دست می آید.



[1] در این نوشتار آرش ازراستی آن است که برای بسیاری با واژه ی «صداقت» گویاتر است، همانا یگانگی (با خویشتن)، روراستی و ...

[2] شادروان کیخسرو کشاورز در دفتری با نام «مزدا خدا نیست بنیان آفرینش است.»

[3] با سپاس فراوان از دکتر علی اکبر جعفری که در پاسخ به پرسش من درباره ی چگونگی دگردیسی واژه ی اشا به راستی چنین گفتند.

 

برگرفته از

http://mobedjamshidi.com

اطلاعات اضافی